سریالی تو فیلیمو نگاه میکردم. زبانش انگلیسی بود همراه با زیرنویس فارسی. پسره به دوستش میگفت "I want to ask her to a date". زیرنویس نوشته بود "میخوام حلقه نامزدی براش بخرم". یه جای دیگه دختره میگفت "We kissed each other" و زیرنویس شد "ما صمیمی شدیم باهم". خندهدار بود برام. اینکه جلوی چشمم معنی کلمات رو عوض میکردن. نه تنها معنی بلکه محتوا. بیشتر فکر کردم. این سوال به ذهنم رسید که نکنه شرح حال ما، شرایط زندگی، اتفاقات مختلف که جلوی چشممون افتاده رو تو تاریخ یه چیز دیگه زیرنویس کنن؟
هر چی سنم بالاتر میره، بیشتر متوجه میشم که چقدر والدین بودن سخته. با اینکه همیشه دوست داشتم بچه داشته باشم ولی الان، از ته دلم خوشحالم که پدر هیچ بچهای نیستم.
میشه گفت جزو معدود بهونههام برا ادامه دادن، دوستامن. مثلا اون لحظهای که بهم زنگ میزنن و من، بدون سلام گفتن میگم "زنگ نزن میاااام میاااام" و
دارم رو یه چیز جدید کار میکنم. یه سایت برای آنلاین بازی کردن با دوستامون. بازیهایی که فعلا نوشتم اینان : xo - شطرنج - spy fall
همزمان هم دارم رو 3 تا بازی جدید هم کار میکنم: تخته (پیاده سازی قوانینش سخته واقعا. نمیدونم اصلا بشه یا نشه) - کهربا یا splendor - منچ
بازی دیگه چی پیشنهاد میکنین؟
+ به دو سه نفر نیاز دارم که بازیهارو تست کنن و اگه ایرادی داشتن بهم بگن.
علی تو قسمت تشکر تز دکتراش اینو نوشته:
Ramin! I’m beyond grateful to have you as a friend. You’ve always been the one I could talk to without fear of judgment, and your willingness to help me without hesitation has been a true gift
از پیشرفت هوش مصنوعی هم خوشحالم هم ناراحت. خوشحال از این بایت که انجام بعضی کارارو راحت کرده. کمک میکنه. از این بابت ناراحتم که میتونه جای افراد رو بگیره. و از اون بدتر، ترکیبش با نورالینک نگرانم میکنه. فک کن هوش مصنوعی تو مغز ما باشه. اولش شاید جالب دیده بشه ولی بعدش فکر نکنم. هم شبیه به هم میشن. همه یه جور فکر میکنن. همه در یه حد باهوشن. خلاقیت از بین میره. همه تبدیل میشن به ربات.
اومدم اتاق و پرسیدم "حالت چطوره مامان؟" گفت "خوبم". 5 ثانیه بعد، درست 5 ثانیه بعد گفت "یه حالیام از ما بپرسی بد نیست"
ای رامین!
ای خودم!
من میدونم تو چیارو رد کردی و به اینجا رسیدی. من از همه بهتر میدونم. راه طولانیای بود. هر چقدر هم حس کردی عقبی یا کمی، یادت بنداز گذشته رو
در راستای چیزایی که از خواهر خوبم، نگار، یاد گرفتم باید بگم یه سری تکنیک تو چت کردن که خیلی کمکم کردن. مثلا
1. هر لحظه وسط چت کاری برامون پیش بیاد، همون لحظه میگیم "من برم" و طرف مقابل رو وسط حرف نزدن نمیکاریم. غیب نمیشیم.
2. اگه وویس بدم و خسته باشه، مینویسه "میتونم بعدا گوش کنم؟" خیلی تکنیک خوبیه. میفهمم خستهست. دیگه فکر نمیکنم عه سین رده ولی چرا گوش نداده؟ نکنه مزاحمم؟ نکنه خودشو داره میگیره؟ و هزار تا فکر اشنباه دیگه. همون لحظه اول میفهمم ماجرا چیه.
3. اعلام وضعیت روحی و جسمی. مثلا نگار اول چت مینویسه من داغون و عصبانی هستم. این باعث میشه من حالت روحیشو بفهمم. عین وضعیتی که تو واقعیت ببینمش تشخیص میدم که حالش خوب نیست.
4. وقتی یه وویس طولانی بده، بلافاصله بعدش بصورت نوشته میگه که در مورد فلان موضوعه و اورژانسی نیست تا منم در جریان باشم که منتظر چی باشم.
5. موضوعات جدی شامل اختلاف عقیده یا سوتفاهمها 90 درصد به بالا بصورت تلفنی انجام میشه. نه بصورت چت. تو تلفن 5 دیقهای حل میشه ولی تو چت حداقل نیم ساعت! اونم اگه کامل بتونیم حرفامونو بزنیم.
6. تو ساعاتی که میدونیم طرف مقابل سرکاره، پیام نمیدیم.