بعد شنیدن خبر انتشار آهنگ مشترک سینا سرلک با مهراد جم و همچنین، آرش و مسیح با همای، تنها خبر شوکه کننده بعدی فیت استاد شجریان با تیام بکسه
دوست دوران بچگیمو دیدم. ازش پرسیدم داریوشو یادته؟ گفت نه. گفتم دوچرخهام بود. با کشیده ترین حالت ممکن گفت " آآآآآآ راست میگی" چند ثانیه بعد ادامه داد که "ببین چقدر متوهم بودیم که واسه دوچرخه اسم میذاشتیم" گفتم فرقش اینجاست که الان یادت میاد داریوش کیه ولی کسی دوچرخه تو رو یادش نمیاد
بعضا حرفای مامانو به خودش میگم محض خنده. یه بار وسط غذا پختن با یه لحن کشیده ازش پرسیدم "دستاتو شستی ماماااااااان؟" خیلی خونسرد گفت "آره چاه توالت گیر کرده بود. بازش کردم اومدم آشپزخونه" تا من باشم باهاش شوخی نکنم
اسمش «واحد» بود. اولین روزی که رسیدم یگان، ده روزش مونده بود تا تموم کنه. متولد ۷۸. ریش پرپشت هیکل درشت. بیشتر بهش میخورد ۳۰ ساله باشه. یک شرور به معنای واقعی. ۲۸ تا پرونده قضایی داشت که ۱۵ تاش منجر به زندان شده بود. خلافی نبود که نکرده باشه. بچهها تعریف میکردن یه بار یه فشنگ گم کرده بود، عین خیالش نبود (دادگاه نظامی داره گم کردنش) زنگ زد به دوستاش، تو یه ساعت ۳ تا واسش فشنگ آوردن. اون ده روز اول خدا خدا میکردم زود تموم بشه. تصور اینکه شبا با فاصله دو متری ازش میخوابم، خواب از سرم میپروند. به هر مصیبتی بود اون
قدر نمیدونم. قدر داشتههامو نمیدونم. قدر زمانی که هر روز داره تلف میشه رو نمیدونم. قدر فرصتهامو نمیدونم. قدر محبتهای دوستامو نمیدونم. قدر عزیزهامو نمیدونم. قدر کسایی که خالصانه دوستم دارن رو نمیدونم. قدر روزهای جوونیم رو نمیدونم. قدر استعدادهایی که خدا بهم داده رو نمیدونم. قدر سلامتیم رو نمیدونم.
* انسان در برابر پروردگارش ناسپاس است. عادیات 6
I want to thank me for believing in me, I want to thank me for doing all this hard work. I wanna thank me for having no days off. I wanna thank me for never quitting. I wanna thank me for always been a giver and trying to give more than I receive. I want to thank me for trying to do more right than wrong. I want to thank me for just being me at all times.
تو بین عکسا، یه دونه عکس گل گذاشتن، زیرش نوشتن "شهید سرباز وظیفه فخرالدین فلکنازی". در این حد مظلوم که حتی
از این پستها بود که تو عنوانش مینویسن "اگه اینارو یادته، پس معلومه پیر شدی". این عکسو گذاشته بود:
من نه تنها یادمه اینو، بلکه هنوزم تو ماشین با این آهنگ گوش میدم.
علیرغم شنیدن صدا مخاطب پشت سر هم بگوییم الو الوووو الووووووووووووووو
عکسهای زیبای مدرسه ابتدایی نور مبین وسط کویر (روستای ابرسج، استان سمنان). معماری رو نگاه کنین و لذت ببرین.
به سرهنگ مملکت گفتن بنویس "سه هزار ششصد و هفتاد و سه" نوشت 3000673. وقتی میگفتیم اشتباهه، قبول نمیکرد
ای رامین !
ای خودم !
دیدی اون سری صبر کردی و حرفی نزدی، چقدر به نفعت شد؟ دیدی فکر میکردی درکت میکنن، چیکار کردن باهات؟ پس همین جوری ادامه بده. مردی تو صبر داشته باش ...
تو محوطه دانشگاه بودم که سالار با یه پسر اومد. سلام کردیم. سالار معرفیش کرد گفت "فلانی، فامیل ما؛ رامین، دوست من". بخاطر سالار باهاش گرمتر از حالت معمول حرف زدم. سالار گفت برین تو دانشکده منم میام. رفتیم. لپ تاپم رو درآوردم تا کارمو شروع کنم که یه اس ام اس اومد برام. نگاه کردم دیدم سالار نوشته "پرروئه. زیاد رو نده بهش". سرمو بلند کردم دیدم لپ تاپمو کشیده جلوی خودش و داره دنبال مشخصات سیستم من میگرده. تو دلم گفتم
شهریور بود. صبحها هوا گرمه گرم بودو شبها، سرد میشد. دوران آموزشی بودم. گروهان به صف داشت میرفت به سمت نمازخونه برای نماز ظهر. رسیدیم دم در نمازخونه. فرمانده مثل هر روز شروع کرد به نطق کردن. یکی از بچهها شیطنتش گرفت. یا چیزی گفت یا یه صدایی درآورد. فرمانده پرسید کی بود. جوابی نیومد. دوباره پرسید. همچنان بیجواب. عصبانی شد. حالت شنا داد. یعنی باید حالت شنا میگرفتیم. آسفالت زیرپامون بخاطر آفتاب داغ داغ بود. دفتری که دستم بود رو گذاشتم زیر دست چپم. حدود یه دیقه طول کشید حالت شنا. از زمین که بلند شدم، دیدم کف دست راستم تاول زده. درست
. 19 ماه از اون اتفاق میگذره ولی همچنان جاش درست نشده.
دنیا مثل یه مجلس عروسیه با این تفاوت که جای رقصیدن همه دستتو میگیرن پرتت میکنن وسط زندگی کردن تو فقط لبخند میزنی هی میگی زندگی کردن بلد نیستم
