عکسو بهم نشون میدن. میگن خیلی خوبه. نگاه میکنم سرمو تکون میدم میگم بله.
Now that we have learned to fly the air like birds, swim under water like fish, we lack one thing; to learn to live on earth as human beings.
-George Bernard Shaw
اونی که رو نداشت، تو داشت ولی میدونست چشه
مدام با خودش گفت از این بدتر هم میتونست بشه
دفعه بعدی که یکی بهتون گفت "داری تلقین میکنی واسه خودت" با آرنج برین تو صورتش. از درد که نالید بگین
عقل تکرار را نمیپسندد اما احساس تکرار را دوست دارد.
مزیت mute کردن همه 480 تا چتات به غیر از 40 نفر، اینه که وقتی نوتیفیکیشن میاد نمیگی بعدا نگاه میکنم؛ همون لحظه چک میکنی چون
همزمان که حبیب داد میزنه "به شبنشینی خرچنگهای مردابی" از اون ور سوگند میگه "تقویم روی میخ دیوار نیس" منم با دو تا خواننده آهنگارو زمزمه میکنم و کانتر 29 نفره میزنم
آذرماه تو دانشگاه نمایشگاه داشتیم و من باید واسه اختتامیه کلیپ درست میکردم. با خستگی یه هفته نمایشگاه و اعصابخردی ناشی از عدم اختیار واسه تصمیمگیری برا کلیپ، به هر مصیبتی بود، 7 8 ساعته کلیپ رو واسه فرداش که اختتامیه بود، درست کردم. درعین ناباوری کلیپ بخاطر یک سری کجسلیقگی، به افتضاحترین شکل ممکن پخش شد. طوری که ترجیح میدادم پخش نشه تا اینکه اونطوری پخش بشه. هم عصبانی بودم هم ناراحت. هر کی بهم میرسید بهش میپریدم. تمام تلاشها و اعصابخردیها و زحمتام با یه حرکت نابود شدهبود. اون اتفاق تموم شد و من چند ساعت بعدش حالم بهتر شد.
این همه دریانورد شهید شدن. تو یه روز. پدر و مادرشون مگه یه روزه اینارو بزرگ کرده بودن که یه روزه از دستشون دادن؟ 30 سال زحمت کشیدن، خون دل خوردن تا جگرگوشهشون قد بکشه. حالا کی میخواد جوابشونو بده؟ کی میتونه آرومشون کنه؟ چند سال باید صبر کنن تا داغ دلشون کمتر بشه؟ مگه اصلا داغ دل کم میشه؟ وقتی من بخاطر تلاش چند ساعتهام اون قدر ناراحت شدم، پدر و مادر این عزیزا باید چقدر ناراحت باشن؟ خدا خودش به دادشون برسه
ای رامین !
ای خودم !
گناه براى غیر گناهکار نیز شوم است، اگر گنهکار را سرزنش کند به آن گناه مبتلا مىشود، اگر از او غیبت کند گنهکار شود و اگر به گناه او راضى باشد، شریک وى است.
نهج الفصاحه ح 1623
1. نمایشگاه به خوبی و خوشی تموم شد. این دفعه باعث شد دوستانی مثل نرگس، هلما و آذری قیز رو از نزدیک زیارت کنم. چقدر این دیدارها لذتبخشند بماند که حافظهام یه جاهایی کلا نات ریسپاند بود :))
2. در این یه هفته به دو مورد خودشناسی رسیدم:
- توانایی دلداری دادنم فاجعهست. هیچ حرف مفیدی نمیتونم بزنم. نمیدونم اصلا باید چی بگم. یعنی اگه بخوام یکیو از حالت غم و ناراحتی برسونم به حالت خنثی یه هفته باید تلاش کنم ولی در عوض، حالت خنثی رو خیلی راحت میتونم به حالت شاد تبدیل کنم.
- وقتی عصبانی میشم، ترسناک میشم :| اینو مستقیم بهم گفتن :))
باز نمایشگاه
باز خستگی لذتبخش
باز حسای خوب
باز ناهارهای دیروقت
باز صدای خندههای دوستا
باز دعوا سر اینکه کی آهنگ باز بکنه
باز تلاشهای نافرجام من برای پلی کردن آهنگای تی ام بکس در فضای عمومی دانشگاه :))
خوشحال میشم اگه کسی تبریز بود تشریف بیاره :)
هرسال این موقع، نمایشگاه نقاشیهای کودکان مبتلا به سرطان برگزار میکنیم. بعد نقاشیهارو میزاریم مزایده و عوایدش میرسه دست خودشون. نقاشیهای امسال دستم رسید. مثل پارسال منو زدن زمین. اگه دلشو ندارین نبینین ...
هی فکر میکنم که چگونه؟ چرا؟ چطور؟
من سالهاست گریه نکردم، شما چطور؟
من سالهاست عاشق چشمی نبودهام
حالا نگاه کن منِ پر ادّعا چطور-
برگشتم از غرورم و با چشمهای خیس
-ساکت نشستهام که بفهمم تو را چطور
وصفت کنم الهه پنهان میان شعر
شیطان بخوانمت؟ نه… فرشته؟ خدا چطور؟
این کوچهها به غربتم اقرار میکنند
اینها که دیدهاند به دیوارها چطور…
هی فکر میکنم که چه شد عاشقت شدم؟
هی فکر میکنم که چرا؟ کی؟ کجا؟ چطور؟
+ چقدر زیبا سه تا بیتو بهم وصل کرده :)